Subscribe RSS
Showing posts with label سیاست. Show all posts
Showing posts with label سیاست. Show all posts

حسن فیروزآبادی صبح دوشنبه در بیست و پنجمین مراسم فارغ التحصیلی دانش آموختگان دانشگاه علوم انتظامی با اشاره به جریان اعتراضات سال ۸۸ اذعان داشت: جریان فتنه خارج از پیش بینی های لازم بود و فتنه ای که در کشور با تحرک دشمنان خارجی و با انگیزه های نفسانی و عنادجویانه در کشور ایجاد شد توسط نیروی انتظامی سرکوب شد! اینجا
این در حالی است که همزمان با سخنان سرلشگر فیروزآبادی در تهران، احمدی نژاد در نیویورک در مصاحبه با خبرگزاری آسوشیتدپرس مدعی است که مخالفین سیاسی ایشان هیچ محدودیتی برای فعالیت ندارند! اینجا

سیاست سرکوب و ارعاب در داخل و حاشا کردن و بر طبل دروغ کوبیدن دیرزمانی است که یکی از سیاستهای اصلی سران حکومت اسلامی گردیده است.باید احمدی نژاد جواب دهد پس چرا دانشجویان و کنشگران سیاسی و روزنامه نگاران و مردم عادی تنها به دلیل مخالفت سیاسی و زیر سوال بردن سیاستهای غلط دولت غاصب ایشان ، که مجید توکلی نمونه ای از این گونه افراد است به زندان افکنده می شوند؟
شایان ذکر است که مجید توکلی در تجمع روز دانشجو در دانشگاه اميرکبير بازداشت شده بود.تجمعی که قانونی بود و آقای توکلی به عنوان یکی از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر مجاز در حضور در این تجمع می باشد. 

از سوی دیگر مطابق اصل ۲۷ قانون اساسی: تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.این درحالی است که سرکوب مردم در اعتراضات سال گذشته کاملا غیرقانونی بوده و با سخنان اخیر احمدی نژاد که مدعیست همه در ایران در چارچوب قانون می‌توانند به نقش آفرینی بپردازند، کاملا در تضاد می باشد.
در پایان حسن فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح اظهار کرد: مهمترین ماموریت نیروی انتظامی دفاع از حقوق مظلومان و اجرای حدود الهی است! و امنیت در متون دینی تنها نسبت به معیشت در رتبه دوم قرار دارد.
سوای آن که تائید و اجرای حدود الهی در بین علمای دینی جای مناقشه فراوان است باید پرسید که آیا اجرای حدود الهی از وظایف نیروهای مسلح و نیروی انتظامی و نظامیان است؟

Category: | 2 Comments


آقای علیزاده کنسول سابق ایران در فنلاند، یکی از مدارک اثبات تقلب در انتخابات ریاست جمهوری ایران را در اختیار رسانه های خارج از کشور قرار داده است.
این مدرک، نامه کمیته مرکزی نظارت بر انتخابات شورای نگهبان در روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به کلیه سفارتهای جمهوری اسلامی ایران در سراسر دنیا می باشد که در آن ابلاغیه آمده است که از مصاحبه با مطبوعات پرهیز کرده و از اعلام نتایج خودداری نمائید.

Category: | 7 Comments

مرتضی آقاتهرانی؛ معلم اخلاق دولت در کنار محمود احمدی‌‌نژاد


استاد اخلاق احمدی نژاد، حجت الاسلام مرتضی آقاتهرانی در حاشیه برگزاری راهپیمایی روز قدس در رابطه با وحدت در جامعه عنوان کرد: نظام از نماز برای ما مهمتر است و هیچ‌کس حق ندارد در برابر نظام بایستد!
 البته اینگونه اظهار نظرات در برابر تقدم سیاست بر دین، آن هم توسط زمامدارانی که ادعای صیانت از دین و اسلام و تشیع را در جهان بر دوش میکشند، تازگی ندارد.
در گذشته نیز خمینی در سخنانی بر تقدم سیاست و قدرت بر دین و مذهب تاکید ورزیده و عنوان کرده که اگر لازم باشد برای حفظ نظام ، توحید را نیز تعطیل میکند.
اما نکته قابل تامل در اظهارنظر اخیر استاد اخلاق احمدی نژاد در ارتباط با تقدم سیاست بر دین ،این می باشد که این سخنان از زبان کسی گفته میشود که نه آیت الله و نه مرجع تقلید است که بتواند به پشتوانه موقعیت و جایگاه مذهبی خود اینگونه درمسائل دینی دستیازی نماید.
اینگونه اظهار نظرات از سوی کسانی که بدینگونه برای حفظ نظام و یا به دیگر سخن، حفظ قدرت و ثروت در این مملکت، دست به هر کاری می زنند، بازگوکننده این واقعیت می باشد که اینان برای حفظ نظام و قدرتشان هرگونه دروغی را راست و هر گونه مصلحی را خائن و هر صدای معترضی را به دشمنان خیالیشان و یا سازمان مجاهدین خلق نسبت می دهند و با برپایی دادگاههای نمایشی، به زندانی کردن مخالفین و دلسوزان این آب و خاک کمر بسته اند.


Category: | 0 Comments


اسلامشان هم خودی و ناخودی دارد.به راحتی آب خوردن از حضور مسلمانی در مراسم احیاء جلوگیری میکنند و یا دعای کمیل و ندبه خواندن را لرزه ای بر پیکر پر از رعشه نظام تزویرشان می دانند.
به راستی اگر اکثریت مطلق! مردم ایران با شماست و دل در گرو اسلام شما دارند و با رهبر خودکامه تان، بیعت خونین بسته اند پس از چه رو آنقدر بر خود میلرزید که از حضور مخالف خود در مراسم شب قدر خواب از چشمانتان فراریست؟
این چه حکمتی است که با قداره کشانتان بر منزل افراد بست می نشینید که از حضور او در بین مردم طرفدار رژیمتان!، ممانعت به عمل آورید؟
آیا غیر از این است که خود میدانید که تمامی ادعاهایتان دروغی بیش نیست که حتی مرغ پخته هم از آن خنده اش می گیرد؟
مگر آقای کروبی چه میگوید به غیر از همان استقلال و آزادی و عدالتی که خمینی در ۳۱ سال قبل وعده اش را در پاریس به مردم ایران داده بود؟ایا از استقلال یافتن ایران از قید کشورهای کمونیستی نظیر چین و روسیه و ونزوئلا در هراسید؟و یا از عدالتی که قرار بود خمینی با آوردن نفت بر سر سفرهایمان به ما بدهد، در تضاد نشسته اید؟
و یا از برملا شدن بیشتر حقایق در نزد افکار عمومی خوف کرده اید؟
اگر ادعاهای جناب کروبی همگی دروغی بیش نیست پس چرا در این مدت نتوانسته اید خلافش را ثابت کنید؟زندان کهریزکی که ایشان بر ملا نمود دروغ بود و یا دخالت سپاه در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری که سردار مشفق نیز بر این دخالت مهر تایید زد؟و یا کشتار و ضرب و شتم مردم بی گناه توسط نیروهای سرکوبگرتان در خیابانهای تهران و دیگر شهرهای ایران که هزاران هزار فیلم و عکس برای اثبات آن موجود است؟
این اسلام نیست که شما برای مردم ایران تجویز میکنید.این خودکامگی در لباس ملایی است.تحجرگرایی و بی سوادی مشتی ملا و سپاهی دنیادوست شکم پرور سیه چرده ی کریه منظر ریاکار و بازگشت به قرون وسطایی و یا دوران زنده بگور کردن و کشتارهای خونین در صحراهای سوزان عربستان ، فقط و فقط با عاریه گرفتن از نام اسلام است.

Category: | 4 Comments


به راحتی میتوان رد پای تفکرات مهدویت را بر روی سلاحهای جنگی ساخت سپاه مشاهده کرد.
در عکسهای زیر، جمع بندی دو کلمه «قیام» و «مهدی» و یا همان «قیام مهدی» ، بر روی موشکهای ساخت سپاه پاسداران را میتوان نمونه دیگری از این نوع تفکرات تندرویانه در سطح مقامات رده بالای مملکتی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برشمرد و متاسفانه این گروه بر طبق این نوع تفکرات، حق ویژه ای را برای خود در جهت کشتار انسانهای بیگناه تحت لوای اسلام و امام موعودشان قائلند.


 


Category: | 0 Comments


این پنج شنبه سالروز یکی از افسانه شده ترین وقایع در تاریخ یعنی کودتای 1953 در ایران است، که نخست وزیر وقت محمد مصدق را سرنگون کرد. همکاری سازمان سیا در آن واقعه مدتهاست که سیاستمداران آمریکائی را به عذر خواهی واداشته است و رژیم مذهبی ایران را به سرزنش و توبیخ.

اما مسئله این حکایتِ آشنا چیست؟ مسئله اش این است که در عالم واقعیت نقش سازمان سیا در سقوط محمد مصدق ناچیز بود. واقعیت این است که بزرگترین نقش در سقوط مصدق را جامعه روحانیت ایران ایفا کرد، و نبایستی به جمهوری اسلامی این اجازه داده شود تا گناه روحانیون را به راحتی پنهان کند.

داستان دراماتیکی که در آن امریکائیان بد طینت کودتائی بر علیه مصدق به راه میاندازند، یا همان «عملیات آژاکس» مشهور، آنقدر بی تامل بازگفته شده که به نوعی واقعیت تبدیل گشته است. انصاف بدهیم، لیست بازیگران این حکایت حیرت آور است، «کرمیت روزولت»، برآمده از یکی از مهمترین خانواده های عالم سیاست امریکا، به اوباش و اراذل پول میدهد که بر علیه مصدق از همه جا بیخبر اغتشاش به راه بیاندازند، از آنطرف ماموران امریکائی شاه سرگردان را قانع میکنند که به کشورش برگردد و تاج تختش را پس بگیرد، و در عین حال کمونیست های دو آتشه و اغتشاشگران ناسیونالیست هم از آمریکا پول گرفته اند تا در خیابانها تظاهرات به راه بیاندازند . ادامه داستان هم به این ترتیب است که آنوقت ایران که در ورطه غلطید و از بحرانی به بحران دیگر رفت، روزولت نظامیها را مجبور کرد که بر علیه خواست قلبی شان وارد معرکه بشوند و دولت کوتاه اما پر اهمیت دموکراتیک مصدق را به پایان برسانند.

اما این قصه بخش عمده ای از واقعیت آن چه که در این جریان اتفاق افتاده است را از چشم پنهان میکند. ایران در سال 1953 در دل یک بحران اقتصادی بود. با ملی شدن نفت توسط تهران، انگلیس نفت ایران را تحریم کرده بود، و فشار ناشی از آن بین متحدان دولت مصدق شکاف انداخته بود. طبقه متوسط، که نگران وضع مالی خودشان بودند آرام آرام از کنار مصدق پراکنده شده بودند. بازاریان از مقاومت سرسختانه مصدق در مقابل انگلیس نگران بودند. لایه های تحصیلکرده رفته رفته از تمایلات خود محورانهٔ مصدق احساس نگرانی میکردند، و زمانی که افسران نیروهای مسلح نیز شروع به صحبت از ناخشنودی خود از مصدق و دخالت در امور سیاسی کردند آنوقت شایعات در مورد کودتای نظامی در دهانها افتاد.

این تنها بخت نبود که از مصدق برگشته بود، بلکه گروههای زیادی از جامعه ایران هم وی را تنها گذاشته بود.

و البته در همین گیر و دار سازمان سیا در تلاش برای سرنگون کردن مصدق بود. سازمان سیا با شاه ایران، که طبق معمول قادر به تصمیم گیری نبود، و با نظامیان ایرانی تماس برقرار کرد، از جمله با ژنرال فضل الله زاهدی که یک افسر فرصت طلب بود وخود چشم طمع به نخست وزیر شدن داشت. روزولت نقشه ای کشیده بود که طبق آن شاه با یک «فرمان حکومتی» مصدق را برکنار میکرد؛ فرمانی که قرار بود پانزدهم آگوست به او رسانده شود، اما فرمانده ارتشی که قرار بود پیغام را به مصدق تحویل دهد خود دستگیر شد و آن نقشه به سرعت در هم ریخت.

و اینجاست که داستان یک چرخش پیدا میکند. با فاش شدن خبر نقشهٔ کودتا، شاه از ایران فرار کرد و زاهدی پنهان شد. اما آنچه حیرت انگیز است این است که مدارک سری امریکائی که در دهه اخیر قابل دسترس شده اند نشان میدهند که امریکا نقشه دومی برای استفاده در صورت شکست نقشه ابتدائی نداشت، و واشنگتن در حال آماده شدن برای قبول شکست بود. تلگرافهای وزارت امور خارجه و سازمان سیا حاوی اعلام شکست کامل برنامه های مخفی آنها بود.

اما درست در زمانی که امریکائی ها امیدهای خودشان را برباد رفته میدیدند و برای ترک صحنه آماده میشدند، ارتش و روحانیون با هم متحد شدند تا مصدق را سرنگون کنند. مراجع روحانی از آغاز نسبت به بحران ناشی از ملی گرائی مصدق ظنین و نگران بودند. روحانیت همیشه در مقابل تلاشهای سیاستمداران سکولار از قبیل مصدق برای مدرنیزه کردن کشور و برای ایجاد یک سیستم جمهوری و ایجاد آزادی های مدنی مقاومت کرده بود. ملا ها احترامی که شاه با وجود همه کم و کاستهایش برای مراجع و روحانیون قائل بود را عمیقا به افکار و برنامه های سکولار مصدق ترجیح میدادند.

بعد از ناکام ماندن کودتا، روحانیون بلند پایه در قم پشتیبانی تلویحی خود را از آیت الله کاشانی که سخنگوی مجلس بود اعلام کردند، و از طریق روابط خود با بازار و نفوذ جدی که بر توده مردم داشتند نقشی مرکزی در ایجاد تظاهراتی که تهران را در خود غرق کرد ایفا کردند. مصدق تنها شده بود، و پس از اینکه با تاثیر روحانیت تظاهرات خیابانی هم به نفع شاه عوض شد، آنوقت ارتش وارد قضیه شد و مصدق را برکنار کرد. و به این ترتیب تنها چند روز بعد از تلاش شکست خوردهٔ سازمان سیا، شاه در میان جشن و هلهله به ایران برگشت.

واقعیت این است که در طی این جریانات، روزولت و همدستانش توطئه گرش بیشتر نقش تماشاگرانی حیرت زده را بازی کردند تا عاملانی موفق. در حقیقت بزرگترین تاثیر روزولت بر تاریخ ایران این بود که روایتی پر شاخ و برگ و اغراق آمیز از ماجراجوئی های خود را بیش از بیست سال پس از آن کودتا منتشر کند. این حکایت پر خطا سپس تبدیل شد به مرجعی برای تحلیل آن وقایع تاریخی، و دستمایه ای برای تخیل عوام، اگرچه واقعیت این بود که واشنگتن در عمل با خامی خاصی در مواجهه با وقایع تهران عاجز مانده بود. پرزیدنت آیزنهاور وقتی حکایت جریان را از روزولت شنید گفت، «من گزارش پر شاخ و برگ روزولت را شنیدم، بیشتر به داستانهای یک رمان ارزان قیمت میمانست تا واقعیتهای تاریخی.»

سیاستمداران امریکائی علاقه خاصی به قبول تقصیر و عذر خواهی برای بدرفتاری های قدیمی دارند. اما حقیقت این است که مسئولیت خفه کردن امیدهای دموکراتیک مردم ایران در تابستان 1953 در درجه اول بر گردن همانهائیست که یک حرکت دموکراتیک دیگر را در تابستان 2009 نیز خفه کردند:‌ روحانیون. آنهایند که بایستی از مردم ایران عذر خواهی کنند.

نوشتهٔ ری تاکیه - Ray Takeyh
روزنامهٔ واشنگتن پست، چهارشنبه 18 آگوست 2010
ترجمه به فارسی توسط صادق رحیمی وبلاگ کالچراللاجیک

Category: | 0 Comments


جمهوری اسلامی ایران علاوه بر نقص و پایمال نمودن نسل اول و دوم حقوق بشر در کردستان به طور مکرر نسل سوم حقوق انسانی یعنی حقوق جمعی: حق توسعه، حق صلح، حق محیط زیست سالم مردمان این اقلیم را نیز نقض و مورد چپاول و تاراج قرار داده است.
یکی دیگر از جلوه‌های طبیعی مناطق کردنشین که هم‌اکنون آماج سیاست آنها قرار گرفته است کوهستان‌های پوشیده از جنگل آن می‌باشد. که به اعتقاد بسیاری از اکولوژیست‌ها، جنگل‌های قرار گرفته در رشته کوههای زاگرس و دامنه‌های آن یکی از اکوسیستم‌های بکر و بی‌نظیر منطقه می‌باشد که گستره‌ی آن از اطراف دریاچه ارومیه آغاز و تا کوههای لرستان امتداد می‌یابد که ۵ الی ۶ میلیون هکتار پوشش جنگلی است. این بیشه‌زارها و کوهستان‌های پوشیده از درخت و درختچه علاوه بر تأثیرات مثبت آب و هوایی، نقش با اهمیتی هم در جذب توریست و ایجاد درآمد برای منطقه و ساکنین آن دارد. همچنین به‌غیر از شیره "ون" در تولید آدامس طبیعی، در صنایع کاغذ و چوب و کبریت‌سازی و...هم کارایی دارد. از خصوصیات مهم دیگر این پوشش‌های جنگلی پتانسیل رشد و نشونمای سریع و گسترده آن می‌باشد اما به دلایل متعدد از جمله آتش‌سوزی‌های مرموز در طول سالیان اخیر متأسفانه درصد تخریب و نابودی جنگلها به مراتب وسیعتر از توسعه‌ی آن بوده است. بطوری که همه ساله مساحت وسیعی از جنگلها در شعله‌های مهیب آتش فرو می‌رود. به عنوان مثال طبق گزارش منابع طبیعی شهرستان مریوان در سال ۱٣٨۵ بر اثر ۴۷ مورد آتش‌سوزی در جنگلهای مریوان و سروآباد، ۱۲٣ هکتار از جنگلهای طبیعی این منطقه در آتش سوخته است و در سال ٨۶ طبق بیانیه‌ی مشترک سازمانهای جامعه مدنی مریوان بیش از ۲۵۰۰ هکتار از جنگلها در آن شهرستان در آتش سوخته و این روند در سالهای بعدی همچنان سیر صعودی داشته است. به طوری که در طول کمتر از ۴ ماه گذشته بیش از ۱۱۰ مورد و در نیمه دوم تیرماه امسال بیش از ٣۷ مورد آتش‌سوزی روی داده است. در یک نمونه آن در منطقه دالاهو ۲۰ هکتار از جنگل‌های شهرستان دالاهو خاکستر شده است.
از سوی دیگر بنابر نظر کارشناسان محیط زیست تأثیرات درازمدت آتش بر اکوسیستم بسیار مخرب و ماندگار است و باعث فرسایش خاک، جاری گشتن سیلابهای ویرانگر، افزایش گرد و غبار، ممانعت در رویش گیاهان و زیست جانداران و آمیختگی انواع نباتات و حرکت مواد معدنی و ... می‌گردد.
نیروهای نظامی جمهوری اسلامی و عوامل مرتبط با آنان طی چند سال گذشته و چند ماه اخیر در مقیاسی وسیع جنگلهای مناطق مریوان، سروآباد، ملکشاهی ایلام، دالاهو، پاوه، نوسود، اورامان، سنندج، ‘گیلان غرب، بوکان، تکاب و ... را همزمان با لشکرکشی به مرزهای حکومت اقلیم کردستان و حملات توپخانه‌ای به مناطق روستایی آن به آتش کشیده‌اند.
عارف نادری 

Category: | 2 Comments

احمدی نژاد در ۵  سالی که در پست ریاست جمهوری مشغول به کار است بارها و بارها از قصد ترور اسرائیل و دیگر سرویسهای اطلاعاتی کشورهای غربی و آمریکا به خودش سخن گفته بود تا آنجایی که این ادعای او در محافل سیاسی و مطرح جهان ، به جوکی بدل گشته بود.

در آخرین ادعای احمدی نژاد در این باره که در همایش ایرانیان خارج از کشور، روز دوشنبه با حضور او در سالن اجلاس سران کشورهای اسلامی در تهران گشایش یافت ،احمدی نژاد بار دیگر این ادعا را مطرح نمود که «صهیونیست‌های احمق قصد ترور او را داشته‌اند!»

گو این که این ادعا تا بحال بصورت طنزی خبری در آمده بود اما این بار احمدی نژاد ، به منظور بازخرید آبروی خویش در خارج از کشور که او را بیشتر بعنوان یک دلقک سیاسی میدانند تا یک رئیس جمهور کشوری کهن همانند ایران و از دیگر سوی برای تعمیم افکار مردم بالاخص قشر عوام و غیر سیاسی جامعه که از خبرگزاری های همین رژیم تغذیه خبری میگردند، دست به نمایش بسیار غیرانسانی زده و با انفجاری ساختگی سعی بر آن دارد تا خود را در سطح بین الملل و همچنین جامعه ایران مطرح کند و از دیگر سوی صحت و سقم ادعاهای خویش را به اثبات برساند.
سومین هدف سیاسی این نمایش ساختگی، منحرف کردن افکار سیاسی داخلی  و بین المللی از ادامه حرکتهای معترضانه مردم می باشد.

در انتها یک سوال مهم باقی می ماند و آن این است که مگر هدف این ترور شخص احمدی نژاد نبود پس از چه روی به مینی بوس حامل خبرنگاران حمله شد؟!
آیا شخص تروریست فرق بین مینی بوس حامل خبرنگاران و ماشین حامل احمدی نژاد را که عموما ایشان از سقف آن آویزان میشود را نمیداند؟


Category: | 5 Comments

v

Category: | 0 Comments

شیخ فضل الله نوری در جلسه ای به ناظم الاسلام درباره مدارس جدید چنین میگوید: «ناظم الاسلام, ترابه حقیقت اسلام قسم میدهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید دینی شاگردان را سخیف و ضعیف نمی کند؟»
  • ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، بخش اول ج اول، رودکی ۱۳۶۱
  • اگر مقصودشان اجرای قانون الهی بود و فایده مشروطیت حفظ احکام اسلامیه بود ، چرا خواستند اساس او را بر مساوات و حریت قرار دهند، که هر یک از این دو اصل موذی خراب، نماینده رکن قویم قانون الهی است، زیرا قوام اسلام بر عبودیت است، نه بر آزادی و بنای احکام آن به تفریق مجتمعات و جمع مختلفات است، نه به مساوات ... مگر نمی‌دانی که لازمه مساوات در حقوق از جمله آن فَرْق ضاله و مضله، و طایفه امامیه نَهَج واحد محترم باشند و حال آن که، حکم ضال یعنی مرتد، به قانون الهی آن است که قتلشان واجب است و زنشان بائن است و مالشان منتقل می‌شود به مسلمین از وراثشان، جنازه آن‌ها احترام ندارد، غسل و کفن و صلوة و دفن ندارند. بدنشان نجس است، ... اما یهود و نصارا و مجوس حق قصاص ابدا ندارند و دیه آنان هشتصد درهم است. پس اگر مقصود، اجرا قانون الهی بود، مساوات بین کفار و مسلمین نمی‌طلبیدند و این همه اختلافات که در قانون الهی نسبت به اصناف مخلوق دارد، در مقام رفع آن برنمی‌آمدند و مساوات را قانون مملکتی خود نمی‌خواندند. ... پس ای کسی که میل داری مساوی با مسلم باشی در بلد اسلام تو اسلام قبول نما تا مساوی باشی، والا به حکم خالق قهار باید در بلد اسلام خوار و ذلیل باشی.
    • رساله تذکرة‌الغافل، منسوب به شیخ فضل‌الله نوری، رسائل مشروطیت به کوشش غلامحسین زرگری‌نژاد، تهران، کویر، چاپ اول ، صفحه‌های ۱۷۷ و ۱۷۸.
  • «آزادی قلم و لسان از جهات کثیره منافی با قانون الهی است. اگر نه، تو بگو فایده این آزادی چیست که این کلمه قبیحه را نشر می‌دهی، و بنای قرآن این است که آزادی نباشد. اگر فردا یهود و نصاری و مجوس و بابیه آمدند پای منبر و محراب ما، القای شیطنت کردند، نشر کلمه کفریه خود را کردند، ایجاد شبهه کردند و قلوب صافیه مومنین را تضلیل کردند؛ تو می‌خواهی چه کنی؟»
  • یکی از مواد آن ضلالت‌نامه (قانون اساسی مشروطه) این است که افراد مملکت متساوی‌الحقوقندو در این طبع آخر به این عبارت نوشته شده: «اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی‌الحقوق خواهند بود» و این کلمه مساوات، «شاع وذاع حتی خرق الاسماع»، و این یکی از ارکان مشروطه است که به اخلال [آن]، مشروطه نمی ماند. نظرم است در وقت تصحیح، در باب این ماده، یکی نفر از اصول هیات معدود بود، گفت به داعی: که این ماده چنان اهمیت دارد که اگر این باشد و همه مواد را تغییر بدهند، دول خارجه ما را به مشروطه می شناسند و اگر این ماده نباشد لیکن تمام مواد، باقیه باشد ما را به مشروطگی نخواهند شناخت. فدوی در جواب او گفتم: فعلی الاسلام السلام و برخاستم و گفتم: حضرات جالسین بدانید مملکت اسلامیه مشروطه نخواهد شد، زیرا که محال است با اسلام حکم مساوات.
    • رساله حرمت مشروطه از شیخ فضل‌الله نوری، کتاب رسائل مشروطیت، صفحه‌های ۱۵۱ تا ۱۶۷
  • ای مُلحد اگر این قانون دولتی مطابق اسلام است که ممکن نیست در آن مساوات، و اگر مخالف اسلام است، مُنافی [است] با آنچه که در چند سطر قبل نوشته شده که آنچه که مخالف اسلام است قانونیت پیدا نمی کند. ای بی شرف، ای بی غیرت، ببین صاحب شرع برای اینکه تو مُنتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داد[ه] تو را، و تو خودت از خودت سلب امتیاز می‌کنی و می‌گویی من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم.
    • رساله حرمت مشروطه از شیخ فضل‌الله نوری، کتاب رسائل مشروطیت، صفحه‌های ۱۵۱ تا ۱۶۷

Category: | 0 Comments


The appeal court confirmed Jafar Kazemi's execution and his request for an appeal is refused in the Supreme Court.
Ms. Ghanavy، his lawyer، in an interview with an human rights website said that his client has been in prison for a long time , solitary confinement,
.
Jafar Kazemi, a 46-year-old works in a publishing agency as a lithographer in AmirKabir University.
he was arrested on September 27 at Hafte-Tir Square and transferred to solitary confinement in Section 209 and then to section 350 of Evin detention after 74 days.
Jafar Kazemi had also been imprisoned since 1981 until late 1990.
Rudabe Akbari, Jafar Kazemi's wife, asked in a letter to UN secretary-general to stop the capital punishment of her husband and asked for help.
his lawyer, Ms. Ghanavy said : "Unfortunately, neither the lower court nor the supreme court paid attention to our defense."
Lawyer said Jafar Kazemi's capital punishment is not inevitable from the legal point of view and the court ruling may be enforced at any moment

به مناسبت ۳۰ام تیر، روزی که ملت ایران حماسه‌ ‌آفرينند و خواست بر حق خود را مبنی بر بازگشت دکتر مصدق به کرسی نخست وزيرى ملت، با صدایی بلند فریاد زدند. تا آنجا كه راهى جز پذيرش مطالبه براى دستگاه حاكم باقى نماند.

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست.
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست .. جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت:شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است؟
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه؟
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.
با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد.



Category: | 6 Comments



آیا این مثلث شوم همچنان پابرجا می ماند؟این نگاه های چه معنایی دارند؟
 در جریان صف آرایی تجمع «شبه دولتی» مخالفان وقف دانشگاه آزاد در اول تیر ماه که با حضور حدودا ۲۰۰ نفر از نیروهای انصار حزب الله، در مقابل مجلس شورای اسلامی انجام گرفت، شعارهای تندی بر علیه علی لاریجانی رئیس مجلس داده شد که این خود نمونه دیگری از شکاف در میان گروه هیئت حاکم خونریز و نمایندگان اصول گرا میتواند باشد.در گذشته در موارد مشابهی چون حمله انصار و لباس شخصی ها در سال گذشته به کوی دانشگاه و یا حمله آنها به بیوت مراجع تقلید آیت اله صانعی و مرحوم آیت اله منتظری و حمله دیگر بار آنها به دانشگاه آزاد اسلامی و ربودن اسناد و مدارک از آنجا و موارد دیگر از این دست، از سوی نمایندگان مجلس و شخص آقای لاریجانی به سکوت برگزار شد.

اما شاید در این واقعه، رئیس کنونی مجلس با اندک تأمل بر عملکردهای رئیس دولت به این نتیجه رسید که احمدی نژاد پدیده ای نیست که بتوان با تعامل و بده و بستان های سیاسی با او مدارا کرد و باید با دقت بیشتری با این پدیده هزاره سوم! روبرو شود.گردن کشی های احمدی نژاد در اجرای قوانین مصوبه مجلس که حتی صدای نمایندگان اصول گرای مجلس را نیز در آورده و رفتارهای عوام فریبانه و تندرویهای سیاسی و بی مسئولیتی تعمدی احمدی نژاد دربرابر مجلس و قوانین مصوبه، همچنین خودکامگی های مالی که احمدی نژاد در پرونده های مربوط به هدفمند کردن یارانه و یا دانشگاه آزاد دنبال میکند،شاید این تفکر را به آقای لاریجانی داده است که شتری که چندی قبل در برابر خانه اصلاح طلبان خوابید دیر یا زود در برابر کرسی ریاست مجلس ایشان نیز به زمین مینشیند از این رو در جبهه گیری جدید خود در برابر دولت، بر نقاط ضعف دولت دهم انگشت میگذارد و با برشمردن عملکردهای ضعیف اقتصادی دولت احمدی نژاد، یادآور میشود که آبادانی کشور به این نیست که انسان روی زری نشسته باشد و مرتب از کیسه و سرمایه اش بخورد باید این سرمایه تبدیل به تولید شود.
 علی لاریجانی در ادامه صحبت خود در برابر تمرد از قوانین توسط شخص احمدی نژاد و یا هر شخص دیگر می گوید:این حسن نیست که به قانون کم توجهی کنیم اگر کسی بگوید قانون را اجرا نمی کنم یعنی اهل برنامه نیست و این ظلم به مردم است اجازه نمی دهیم کسی از قانون تخلف کند این یک گردنکشی است.همه در چشم قانون باید یکسان باشند نمی توانیم بگوییم روستائیان قانون را اجرا کنند اما برخی سیاسیون ما قانون را اجرا نکنند. هر کس قدر و منزلتش از نظر اجتماعی بیشتر است پایبندی آن نیز به قانون باید بیشتر باشد. او تاکید میکند: قانون برای کشور ما مبنای شرعی و عقلانی دارد. اگر کسی بخواهد نسبت به حقوق ملت تجاوز کند یا با تساهل برخورد کند چه در مقوله فرهنگ و چه در مقوله اقتصاد، ما در مجلس مقابل او موضعگیری خواهیم کرد.متاسفانه امروز شواهد زیادی است که شعار عدالت می دهند اما راجع به افرادی که دست به بیت المال دارند تا می خواهند حرفی بزنند، جیغ عده ای بلند می‌شود.

سخنان علی لاریجانی که عصر پنجشنبه در اولین یادواره شهدای منطقه شهرستانک از توابع شهرستان کرج ایراد شد، از آغاز دور جدیدی از شکافهای موجود و صف بندیهای سیاسی در برابر احمدی نژاد خبر میدهد که با کمی تدبیر و ذکاوت از سوی رهبران جنبش سبز، میتوان از آن در پیشبرد جنبش مدنی ایران و وزن کشی های اجتماعی/سیاسی به نفع مردم، بهره جست.
از سوی دیگر، نارضایتی بازاریان تهران در ارتباط با سیاستهای مالیاتی دولت و طرح مالیات بر ارزش افزوده، میتواند بعنوان اهرمی دیگر در جهت هماهنگ کردن خواسته های گروههای مختلف صنفی و مدنی در برابر دولت احمدی نژاد و حاکمیت، مورد استفاده قرار گیرد.سیاست شتاب زده هیئت دولت در تعطیلی دو روزه تهران،آن هم در سالگرد قیام خونین دانشجویان در ۱۸ تیر ۷۸ گویای عمق فاجعه و ترس هیئت حاکم از گسترش اعتراضات در سطوح مختلف اجتماعی و هماهنگی گروههای معترض با یکدیگر است.

منبع سخنان لاریجانی رئیس مجلس در اینجا


Category: | 3 Comments


آقای ابطحی عزیز...هنوز هم بعد از یک سال دوستتان داریم ای دوست داشتنی ترین دروغگوی دنیا...
هنوز هم وقتی حرف میزنید گمان میکنیم که در اعماق افکارتان دغدغه ایران و ایرانیان را دارید...
آقای ابطحی عزیز نبودید آن زمان که ندا را در کف خیابان کشتند و مادرش به عزای پرپر شدنش بود و دنیا در بهت و حیرت، جمعی خودکامه را مینگریست که چگونه میتوانند آتش بر سینه دختری بی دفاع که هیچ در دستش نداشت، بگشایند!
باز هم نبودید آن زمان که مادر سهراب جنازه پسرش را پس از روزها دوندگی دریافت کرد و یا کجا بودید آن زمان که پوراندرجانی را خفه کردند چون می خواست رازهای ناگفته بر دامان ملت فاش کند...
نبودید تا ببینید که این ملت همه راههای مصالحه را، با مسالمت آمیزترین شیوه ممکن و با صدای خاموش رفتند ولی جوابی نگرفتند جز داغ و درفش...
نبودید تا ببینید آن زمان که جوانان از خانه در می آمدند و به مادرشان میگفتند شاید از پس این وداع ، دیداری نباشد مگر به قیامت.
چه میدانید از درد دل مادرانی که هنوز نمیدانند جگر گوشه شان در کدام زمین گرم خفته است و باید بر سر کدام خاک اشک خونین نثار خاکش کنند...
این مردم چگونه میتوانند با قاتلین فرزندانشان مصالحه کنند؟
مگر آنها عطوفت، پیشه سیاست ورزی و کشورداریشان کردند؟ مگر آنها غم مردم دانستند و برای سفره مردم دل سوزاندند که فقط بر مال خویش می افزایند و بر طمع وامانده خویش...
چگونه از ما میخواهید یک بار آزموده را دوباره بیازماییم حال که میدانیم نتیجه چه بوده و از این پس نیز نتیجه چه خواهد بود.
ما چرا نباید حرف بزنیم؟
چرا فقط شما اصلاح طلبان باید با مصلحت اندیشی خود، فرصت سوزی کنید؟
هشت سال دوران آقای خاتمی کافی نبود تا به چشم ببینیم که شما نه مرد عمل هستید و نه مرد کارزار،که هر چه پشتیبانی مردم را در چنته داشتید به یکجا فروختید به خوش رقصی و جلب رضایت اقتدارگرایان.
مگر آقای موسوی بارها تاکید نکرده اند که ایشان رهبر جنبش سبز نیستند بلکه یک همراه هستند در کنار مردم ایران؟
مگر ایشان بارها بر حفظ تکثر آراء در این جنبش اهتمام نورزیدند؟
حال شما چگونه است که از راه میرسد و همه را حذف میکنید به غیر از خودتان؟
آیا ما «بقیه مردم ایران» حق تعیین سرنوشت خود نداریم و یا خدای ناکرده شما، ما را بسان رمه ایی میدانید که نباید به جز سرازیر شدن در پی شما صدای دیگری از ما در آید؟ایا همین هستیم برای شما؟
آیا همه این روزها را دیدی و باز هم فریاد بر وحدت با ظالمان و پایبندی بر اصل ولایت فقیه میزنی؟
چگونه میتوان بر اصل ولایت فقیهی معتقد بود، که خود را برتر از خدا هم میداند و حتی اگر تشخیص دهد میتواند توحید را تعطیل کند؟!
نه آقای ابطحی عزیز،ما نمیتوانیم کسی را که خود را برتر از خدا هم میداند،بر جان و مال و امور زندگی و سرنوشت خود مسلط بدانیم.
همو که توسط گروهی به نام خبرگان که منتخب خودش بودند، نصب شده!
ما که بیعتی با ایشان انجام نداده ایم، شما را نمیدانم...
راستی هنوز فرصت کرده ای تا پای درد و دل مادر فرزاد بنشینی؟همان معلمی که برای آموزش فرزندان این خاک دل میسوزاند و همانی که ولی فقیه شما، جانش را گرفت فقط به جرم اشاعه علم و آگاهی.
آیا میدانی که مادرش تا آخر عمر باید تمام خاک ایران را زیر پا بگذارد شاید که نقطه ای از این خاک مزار پسرش باشد.
آقای ابطحی عزیز،ما همه ایرانی هستیم و کسی ایرانی تر از دیگری نیست..ما همه به یک میزان حق داریم تا در سرنوشت کشور خود سهیم باشیم و بگوییم که چه چیز را میخواهیم و چه چیز را نمیخواهیم..
فراموش نکن که خدا انسان را آزاد آفریده و هیچ کس نمیتواند این عزیزترین هدیه الهی را از انسان دیگری غصب کند، حال به هر اسمی که باشد؛ خواه اسلام و خواه امنیت ملی.

آقای ابطحی عزیز، در انتها نظر شما را به چند خطی از منشور جنبش سبز جلب میکنم

در نگاه فعالان جنبش سبز، مردم ایران همه خواهان ایرانی آباد سرفراز و سربلند هستند. جنبش سبز موافق تکثر ومخالف انحصارطلبی است. در نتیجه، دشمنی و کینه توزی با بدنه اجتماعی هیچ بخشی از جامعه جایی در جنبش ندارد. تلاش برای گفتگو و تعامل با رقبا و مخالفان در فضایی سالم و آگاهی بخشی درباره اهداف و اصول جنبش وظیفه همه افرادی است که خود را آگاهانه در زمره فعالان جنبش سبز می انگارند. ما همه ایرانی هستیم و ایران متعلق به همه ماست.

قوانین کشوری و از جمله قانون اساسی متونی همیشگی و تغییر ناپذیر نیستند. هر ملتی این حق را داراست که با تصحیح سیر حرکتی خویش، به اصلاح در قوانین جاری اقدام کند. اما باید توجه داشت که تنها تغییر و اصلاحی در قانون اساسی مورد پذیرش است که در فرایند مذاکره و گفتگوی اجتماعی و با مشارکت همه اقشار و گروههای اجتماعی و با پرهیز از تصلب و انحصارگرایی و زورگویی صورت پذیرد.
  بیانیه ۱۸ _منشور جنبش سبز

Category: | 8 Comments

به نام نامی الله
ما سبز، ما یکتاپرست
دلاور سبز، آقای سید مصطفی تاج زاده

صادقانه نوشتار سنت شکنانه شما را ارج می نهم. به گمانم شما نخستین کس از اصلاح طلبان حکومتی هستید که بدون اما و اگر و لکنت زبان و مصلحت اندیشی و توجیه پردازی علنا به برخی خطاهای سهمگین دهه شصت اعتراف می کند. مطمئنم بسیاری از دوستانتان برآشفته بر شما شوریده و خواهند شورید که “چرا این در گشودی که دروازه براندازی؟!” باکی نیست، همین که شما و امثال شما پس از سیزده سال انکار و ردگم کنی، سرانجام حرف حق را زدید و «حکمیت دادگاه تجربه» را پذیرفتید، ما را بس. «بازخوانی تاریخ مگو»ی انقلاب و کنار گذاشتن رودربایستی های مزورانه و تعارفات بزدلانه از فرخنده دستاوردهای جنبش سبز است. جنبشی که اگر به راه اصلاح طلبان حکومتی رفته و از اعتصاب و تظاهرات خیابانی و فرصت سازی دست شسته بود، همچنان اسیر دست خط قرمزهای موهوم نظام مانده بود و قدم از قدم برنداشته.
در کلان شهر توجیهات ایرانی جای “فرهنگ پذیرش خطا” بسیار خالی است. امید که اعترافات شما آغازگر رویش این فرهنگ باشد و شروع بازخوانی تاریخ. در میان شما گوش شنوایی نبود ورنه ما نسل سومی ها بسیار پیشتر این اشارت ها داشتیم، اما دیوار حاشای انقلاب بلند بود و دروازه های توجیه باز! اگر نسل شما زودتر از آن تردیدها و مصلحت اندیشی های بیهوده بیرون می آمد، ای بسا که امروز حال و روز دیگری داشتیم. باری کارها در بند زنجیر زمانند و گویا تقدیر چنین بود که گفتگوی انتقادی ما دو نسل به جای نشست و روزنامه پشت خاکریزهای جنبش سبز و زیر آتش بی امان استبداد فقیه انجام پذیرد: یکی زخمی خیابان و دیگری زیر سایه زندان. برای من تلخی این گفتار گر بیش از شما نباشد، کمتر نیست. شما نسل آرمان خواه پرشور و شرر، امروز خود دل آزرده آرمانی پر از گمراهی باید خسته و خونین به فرزندانی پاسخ دهید که کودکی شان فدای ماجراجویی شما شد و جوانی شان در پس این غبار بی سوار گم؛ فرزندانی که بهشت را برایشان خواستید اما هیزم کش دوزخشان شدید.
نوشته اید «هنگام یاد کردن از خطاها معمولاً از ضمیر «ما» استفاده می‌کنم، زیرا قصدم تبیین اشتباهات است، نه مچگیری از کس یا کسانی، یا عقده‌گشایی و افشاگری علیه فرد یا گروهی.» من نیز در این نوشتار از ضمیر «شما» استفاده می کنم و مرادم از آن نه تنها شخص مصطفی تاج زاده، بلکه همه نسل انقلاب است. و البته چون روی سخن با تاج زاده ای است با خاستگاه فکری و جایگاه سیاسی مشخص، طبعا بر این اردو تمرکز بیشتری دارم. پرداختن به خطاهای راست سنتی، ملی مذهبی ها، جبهه ملی، سلطنت طلبان، چپ ها، مجاهدین خلق و در یک کلام تاریخ جامع انقلاب اسلامی فرصت دیگری می طلبد و هم اندیشانی بیشتر. ضمن آن مسئولیت شما خط امامی ها به عنوان گفتمان حاکم و جریان غالب آن دوران بسیار بیش از دیگران است.
به درستی نوشته اید «چه بسیار خطاها که من به آنها آگاه نیستم، جوانان می‌توانند روح مرا با انتقادها و پرسش‌های عمیق خود صیقل دهند و مصفا کنند.» و من از همین روست که دست به قلم برده ام. امیدوارم نرنجید گر بی پرده نویسم و فارغ از ادبیات رسمی جمهوری اسلامی و آداب درباری. به هر روی تلخی تجربه شما، ما را بی ارادت و ولایت بار آورده. و مرا از نمایاندن آنچه هستیم و ‌اندیشیم، ابا و آزرمی نیست. ما صریح گوییم و بی‌ پروا نویسیم؛ چه به تعبیر امیرمومنان ما به شما چنان نگریم که شما به حاکمان پیش از خود، که تاریخ را قضاوتی است بران و بی رحمانه.
خمینی واقعی، خمینی تاریخی است! [۱]
برادر سبز من،
به درستی بر «سنت عدم انتقاد به رهبری» تاخته ای. من نیز از همین جا می آغازم. چه فرق میان رهبر دوم و پیشوای اول؟ به باور این قلم بزرگترین خطای شما بتگری از شخصیت آیت الله خمینی بوده و هست. خطایی که یا بدان آگاه نیستید یا از سر مصلحت اندیشی های مالوف جمهوری اسلامی ( که دین و ملت و کشور و لشکر را بر باد داده) همچنان حاضر به گفتنش نیستند.
نوشته ای «به هر روی، اگر امروز می‌توانم به رغم خطاها و افراط ‌کاری‌ها همچنان از انقلاب اسلامی دفاع کنم به این دلیل است که ما تفسیر دموکراتیک رهبر فقید انقلاب از شلاق پذیری شانه های رسول خدا را شنیده بودیم.» ما که از این شنیده های شما چیزی ندیدیم! آنچه تاریخ بدان گواهی دهد نه شلاق پذیری شانه های خمینی است و نه رادمردی انقلاب اسلامی. ما از خمینی “بشکنید این قلم ها را” به یاد داریم و از پیروانش اعدام بدون محاکمه نظامیان در روز ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ را. این کجا و گذشت رسول الله به گاه فتح مکه کجا؟! انقلاب شما که ادعای عدل علی داشت و رحمت محمد، توانست حتی از جان یک نفر از مخالفانش بگذرد؟ حتی اسراییلی های خونخوار هم پس از ربودن آیشمن نازی، او را در دادگاهی علنی در حضور هیات منصفه و با حق انتخاب وکیل محاکمه می کنند؛ نه پشت درهای بسته و با استناد به علم قاضی و شرع انور(بماند که ما از نور این شرع جز تاریکی چیزی ندیده ایم!) از سران پهلوی و دست اندرکاران شاهنشاهی نگذشتید، برخی را بی محاکمه اعدام کردید، برخی را در خارج ترور و برخی را محاکمه سرپایی. بماند، شما حتی از مخالفان انقلابی تان هم نگذشتید. از قطب زاده و لاهوتی گرفته تا بنی صدر و بازرگان.
دانستن این سخن نه علم لدنی می خواست، نه فراغت تفکر در آغاز دهه هفتاد و نه خواندن جین شارپ! مگر شما “امپریالیسم ستیزان” خستگی ناپذیر که از همه چیز غرب رویگردان بودید، در فرهنگ خودمان نشنیده بودید: “وقتی خلیفه کشی باب شود، علی و عثمان نمی شناسد”؟! ماندلا آن روزها زندانی بود و احتمالا حتی روحتان هم از وجودش بی خبر، اما از فتح مکه و خودداری پیامبر از انتقام که خبر داشتید! گیریم که خمینی از دادگاه و هیات منصفه و لزوم وکیل داشتن متهمان بی اطلاع بود، آیا خبر عفو عمومی محمد (ص) هم به او نرسیده بود؟!
ای سبز زندان کشیده،
نوشته ای «به وضوح می‌بینم چه در زندان‌ها و چه در تریبون‌ها و صدا و سیمای رسمی کشور، از جمهوری اسلامی ایران یک موجود زشت سیرت و زشت صورت به نام «فرانکشتاین» می‌سازند و من هرگز نتوانستم در این آینه مخدوش، سیمای رهبر فقید انقلاب و یاران واقعی‌اش و سیمای درخشان شهیدان و آرمان آنان را ببینم. می‌خواهند بگویند امام هم کسی بود مثل آقایان جنتی و مصباح» اما من نسل سومی در این هیولا عکس رخ نظامتان را به خوبی می بینم و در آینه کجش بر قامت ناراست آرمانتان می نگرم. نمی دانم در این مدت، و به رغم سختی های غیرانسانی زندان، فرصتی برای دیدن “مستند” شاخص داشته ای یا نه.
برخی دوستانت بدان تاختند که “کارگردانان این به اصطلاح مستند توجهی به عنصر زمان و مکان در سخنان و رفتار امام نداشته اند.” بیایید خودمان را گول نزنیم. حال که قرار است با هم صادق باشیم و بی رودربایستی، بینی و بین الله خمینی این سخنان نگفته بود؟ این کارها نکرده بود؟ سرمخالفان به طاق نکوفته بود؟ جلوی شرکت نهضت آزادی در انتخابات مجلس سوم را نگرفته بود؟ جنتی و خزعلی را در شورای نگهبان نگماشته بود؟ اقتصاد را برای خر نخوانده بود؟! من نمی‌دانم در برابر این همه شاهد و مدرک که ما دیدیم، و رفتار و کرداری که از خمینی شنیدیم، شما چگونه باز هم از او آیت الحقی توانید ساخت یکسره بی غش و دموکرات؟! ابروی ناساز را درست توان کرد، چهره بی رنگ را سرخاب توان زد، اما به پیر به پیغمبر سیاه پوست را با هیچ شعبده ای سفید نتوان کرد! زنگی رومی نشود حتی برای شما تاج زاده عزیز!
نوشته ای «جریانی به شیوه‌های غیردموکراتیک می‌کوشد ضمن نادیده گرفتن و انکار دستاوردهای مثبت دولت دفاع مقدس، فقط و فقط خطاهای ما را که در عصر حاکمیت گفتمان «انقلابی» در جهان و وجود جنگ و تروریسم گسترده در داخل کشور رخ داده، به نحو مضاعفی تکرار کند ‌و استثناهای دهه اول انقلاب را به قاعده تبدیل سازد»
ما نسل سومی ها گریبان شما را نگرفته ایم که چرا به دوران نوح، اسلام نیاورده اید یا چرا به وقت هیئت بطلمیوس، کپرنیک نمی شناختید! «در عصر حاکمیت گفتمان انقلابی» اگر شما جوانان انقلابی نمی دانستید، رهبرتان می دانست که حکومت دموکراتیک یعنی چه. می دانست که آزادی بیان وقتی تنها برای خویش و خویشاوند باشد معنا ندارد. می دانست آزادی یعنی آزادی مخالف که گفت کمونیست ها هم در این جمهوری که ما خواهیم آزادند. می دانست دینداری زوری فرقی با بی دینی اجباری ندارد که مخالفتی با وعده آزادی حجاب آیت الله طالقانی نکرد. شما جوان بودید و انقلابی، شما یکی خمار انگلس بودید و یکی نئشه بودا، او که پیرتان بود و “امام” اش می خوانید چه؟! او که تکیه بر درخت سیب داشت و آن سخنان روان می گفت، این نکته معنا نمی دانست؟!
جز این چگونه می توانید رفتار دوران رهبری اش را توصیف کنید؟! مگرهتک حرمت آیت الله شریتعمداری که از آن عذرخواهید، جز به اشارت و رضایت او بود؟ مگر پشت مخالفان بازرگان نداشت و جانب اشغال سفارت آمریکا را نگرفت؟ مگر خلخالی[۲] را حاکم شرع نکرد و نگهش نداشت؟ مگر بر اجباری شدن حجاب مهر تایید ننهاد؟ مگر پیشنهاد عفو عمومی طالقانی را به هیچ نگرفت؟! مگر متاسف نبود که به اندازه کافی انقلابی عمل نکرده و به حد کفایت دست پیروان را در کشتن و بردن و سوختن و راندن باز نگذاشته؟! مگر برخلاف وعده اش به روحانیان مقامات اجرایی نداد؟ مگر روحانیت را حاکم بلامنازع قوه قضاییه ای ننمود که دیروز شکایتت از جنتی را ناشنیده گذاشت و امروز محکومت کرد؟ مگر طرهات فقه متعالی (!)، این “دوشیزه دلفریب همه فن حریف”، را در دادگستری جاری نکرد و این همه ستم نساخت؟ مگر جنگ را به رغم دلسوزی ناصحان ادامه نداد و مگر با لجاجت نگفت “حتی برای یک لحظه هم از آن پشیمان نیست”؟!
آقا مصطفی،
درباره خوانش دموکراتیک آرای خمینی نوشته ای «ملت با چنین تفسیری از اسلام، آن انقلاب باشکوه را به پا کرد، نه با سخنان و تفسیر آقای مصباح» آری چنین بود برادر اما چنان نماند! تنها یک هفته از تاریخ خونین این جمهوری را نشانم ده، که خمینی ذره ای برای پیاده کردن (به قول شما) «گفتمان پاریس» کوشیده باشد. چرا از میان آن همه وعده های رنگارنگش تنها نوید آزادی و آبادی یتیم ماند؟ چرا «عصر حاکمیت گفتمان انقلابی» در جهان و «تروریسم گسترده در داخل کشور» مانع از کنارگذاشتن قانون مدنی عصر مشروطه و پیاده سازی نسجیده فقه کهنه درعصر فضا و اتم نشد؟ چرا مشکلات داخلی یک لحظه او را از موعظه شوروی بازنداشت؟ چرا جنگ تاثیری در تجاوز به حقوق شهروندی و وضع حجاب اجباری نداشت؟ همه کاسه کوزه ها باید بر سر آزادی شکسته می شد؟! خودمان را گول نزنیم، واقعیت این است که آزادی هرگز اولویت خمینی و همدلانش نبود.
استنادت به بیانیه ۱۰ ماده ای دادستانی یا فرمان هشت ماده ای امام در حفظ حقوق شهروندی، برای نسل من به لطیفه ای تلخ می ماند و بس؛ همانند استدلال سینه چاکان نظام در رسانه های خارجی که “قانون اساسی با پیش بینی سازوکار بازرسی و توازن قوا جلوی خودکامگی رهبر را گرفته است!” بیانیه دادستانی شما در بهار ۶۰ چه ارزشی داشت وقتی حزب جمهوری اسلامی تان بی امان رییس جمهور وقت را تخریب می کرد؟ چه سود وقتی حتی برکناری به ظاهر قانونی رییس جمهور هم با چماق کشی و عربده جویی همراه بود؟ کدام آشتی جویی وقتی در پی تک تک همکاران رییس جمهور قانونی کشور افتادید و حتی سرپرست محافظانش را اعدام کردید؟ توقع داشتید کسی بیانیه تان را جدی بگیرد وقتی هر روز برهان قاطع طرفداران استکبارستیزتان بر سر نمایندگان دگراندیش مجلس (از لاهوتی و اشکوری گرفته تا سلامتیان و بازرگان) فرود می آمد؟![۳]
سخن این نیست که آن روز نمی دانستید و نمی دانست، نکته آنجاست که می گفتند[۴] و خمینی می دانست، اما نشنیده گرفت. شما مستانه او را بت شکن می خواندید اما ندیدید و نفهمیدید که از او بتی سازید و برای ما از همه مجاهدت‌هایتان تنها بتخانه ای سنگی بر جا می نهید! آری او بت آریامهر را شکست اما با رضایت بتگرانی دگر به کار
گماشت. برای من قصه مخالفتش با نقش صورتش بر اسکناس ها را نپرداز یا از برخوردش با حجازی و تذکرش به سردبیران روزنامه ها نگو! اینها اگر افسانه هم نباشند، با “خمینی محقق در تاریخ” نمی سازند.
خمینی واقعی (و نه افسانه ای!) مردی بود که چون به قدرت رسید به یک تن از معارضان که هیچ، حتی منتقدانش هم رحم نکرد. خمینی واقعی تخم لق ولایت فقیه را در دهان این مردم شکست. او خشت کج کاخ ضحاکی را بنا نهاد که امروز مارهایش را از خون ما سیری نیست. خمینی واقعی پس از سرنگونی پادشاهی دوباره باب تقدیس اول شخص مملکت را گشود و راه را بر خدایگانی او هموار ساخت. خمینی واقعی اگر رهبری بی طرف بود و با سعه صدر، نمی گذاشت گروهی خود را “خط امام”ی بنامد و به پشتوانه استنادشان به “امام” خدا را هم بنده نباشد. خمینی واقعی مصدق معتقدی را نامسلمان خواند که به گاه کودکی روح الله، او را دغدغه سازگاری فقه و جهان جدید در پایان نامه دکترایش (دانشگاه نوشاتل، سویس) بود.
خمینی واقعی نه روشنفکران دینی را برمی تافت و نه دگراندیشی را خوش می داشت. خمینی واقعی به سادگی مفاد توافقنامه هیات حل اختلاف دولت موقت را زیر پا گذاشت، و با صدور فرمان حمله به کردستان سنگی در چاه انداخت که عقلای قوم هنوز درآوردنش نتوانند. خمینی واقعی حتی یک روز هم صبر نکرد و فرمان ننگینش را درست در روز ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ داد تا بیشترین نمک را بر زخم ایران کودتادیده و کردستان زجرکشیده اش ریخته باشد. خمینی واقعی در هر نهاد و ده کوره ای نماینده ای از خود گماشت و پایه گذار دولت موازی ولی فقیه گشت. خمینی واقعی پس از هشت سال کشت و کشتار، سرانجام در بدترین شرایط ممکن تن به آتش بس داد. خمینی واقعی وقتی کشور پس از ده سال خونین انقلابی اندکی رو به‌ آرامش می‌ رفت، فتوای قتل سلمان رشدی را داد و دوباره ایران را در بحرانی بین المللی فروبرد! خمینی واقعی نمی فهمید از کفش تا کلاه یک رهبر همه به پای یک کشور گذاشته می شود؛ که اگر می فهمید نمی گفت “من به عنوان یک مرجع فتوا دادم، نه رهبر. دولت موضع خودش را بگیرد!”
ای سبز صادق،
نمی توان سبز بود و منتظری را ستود اما چشم بر این واقعیت بست که ولی فقیه دوم در سختگیری بر او تنها درس رهبر اول را پس می داد. این خمینی بود که منتظری را به دلیل اعتراض به کشتارها از جانشینی اش برکنار و خانه نشین نمود، نه پیشوای کودتاگران! این او بود که منتظری را ساده لوح خواند و به سخره گرفت نه جانشینش! تا کی خود بفریبی و از خمینی چهره ای پردازی که نیست؟! خمینی فقیهی زبردست بود و مرجعی بزرگ، مبارزی شجاع بود و رهبری فرهمند. معلمی توانا بود و همسری مهربان و پدری دلسوز. اما و هزار اما که زمامداری دادگر و کامیاب نبود. سخن نه بر سر آفرین و نفرین اوست و نه در پی مقصریابی و انتقام کشی.
گذشته چراغ آینده است اگر بی خشم و کینش بنگریم و همه ابعاد رویدادها و روی آورندگان شان را دریابیم. مهم بازخوانی تاریخ است و یافتن پاسخ پرسشت که «چرا و چگونه بر نظام برآمده از دل مردمی‌ترین انقلاب معاصر، تفکر آقای مصباح حاکم شد و مشی «نواب صفوی» راهبرد پارلمانتاریستی «مدرس» را کنار زد؟» اگر به خمینی واقعی بنگری و از صورت خیالی او دست کشی می فهمی چرا. آیا از چنان رهبری انتظاری جز این داشتی؟ از کسی که برای جلوگیری از اعدام نواب صفوی آن همه دست و پا زد، اما در جریان ملی شدن صنعت نفت لبی هم تر نکرد، توقعی جز این می رفت؟ چرا از بذر جو چشم رویش گندم داری؟!! خمینی واقعی بت شکن بود آری، اما بتگر قهاری هم بود وقتی گفت “ولی فقیه می تواند حتی توحید را هم تعطیل کند!” در هفت آسمان و زمین یک تن نشانم ده که از این سخن بوی خداپرستی شنود!!!! باری ما سبزها اما نه تنها بیشماریم بلکه یکتاپرست نیز هم!
بنویسیم ولایت فقیه بخوانیم استبداد دینی
ای امین آرای مردم،
نوشته ای «او در عین دفاع کلامی از ولایت فقیه، آن را از یک حث حوزوی به حوزه عمومی زیر درخت سیب در نوفل لوشاتو کشاند و در نفی عقلانی و قانونی رژیم پهلوی استدلال کرد و اصل تعیین مقدرات و تعیین سرنوشت یک نسل به دست همان نسل را یک اصل عقلانی و فطری خواند. به این ترتیب اصل «ولایت فقیه» با اصل حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش که اساس «دولت- ملت»های مدرن محسوب می‌شود، همسو و هماهنگ شد.»
چشم خطایی چنین فاحش را از شما نداشتم.
در نوفل لوشاتو سخنی از ولایت فقیه نبود تا بحث حوزوی اش داهیانه به زیر درخت سیب کشانده شود! ولایت فقیه در روندی برآمده از ساده دلی مردم، حماقت سیاسیون و خباثت روحانیون وارد قانون اساسی شد.[۵] اولین قربانی اش مجاهدین خلق بودند که به استناد باور نداشتن بدان از ورود به انتخابات ریاست جمهوری منع شدند. هیچ اندیشیده ای اگر سازمان مجاهدین خلق با شرکت در انتخابات اجازه وزن کشی سیاسی می یافت، با دریافت میزان محبوبیتش و پذیرش مسئولیت سیاسی، پا از گلیمش فراتر نمی گذاشت و ای بسا که با این توهم زدایی دیگر کار به قیام مسلحانه سیم خرداد نمی کشید؟!! دومین قربانی ولایت فقیه بنی صدر بود که فارغ از عملکردهای بعضا نادرست و اشتباهات راهبردیش، سرش بسیار زودتر از کروبی و موسوی و خاتمی و هاشمی به سنگ ولایت فقیه خورد. تعجبی ندارد که با بی اعتنایی تان به آن تجربه، شما امروز در کنار ما همان نبرد را سی سال دیرتر، سی سال پیرتر و صد بار نابرابرتر تکرار می کنید.
واقعیت این است که خمینی اگر هم به «گفتمان پاریس» باوری داشت (که من هیچ گمان ندارم!) تهران که رسید و بر مسند که نشست سر سوزنی در راه آن گام نزد. ما تاریخ دهه شصت را خوانده و زخمش را بر تن پدران و مادرانمان دیده ایم، شما هم که خود بازیگر آن بوده اید، بینی و بین الله جز این است که خمینی سنت سیئه ای ساخت و بذر خبیثی کاشت که نه تنها دیروز ایرانمان ویران کرد و فردایمان تیره، بلکه امروز حتی از نوه خودش نیز گریبان می درد؟! خمینی واقعی در برابر اعتراض به تفاوت «گفتار پاریس» با «رفتار تهران» تنها گفت “من مکر کردم!” و آب پاکی را روی دست همه ساده دلان خوش باوری ریخت که از مرده چشم معجزه داشتند. خمینی واقعی نه اعتقادی به دموکراسی داشت و نه این بی اعتقادی را می پوشاند. به گاه اقامت پاریس به قول خودش مکرکرد، ایرانیان بفریفت و از زیر درخت سیب، میوه نفرین شده ای به نام ولایت فقیه برایشان ارمغان آورد که به معنای واقعی کلمه ایران را به خاک سیاه نشاند. خمینی شاید دژخیمان نبود اما حقیقتا آن بتی که شما از او ساختید و آن فرشته ای که می کوشید به خورد ما دهید هم نیست!
بسیاری این سخن را به آغاز اصلاحات گفتند و پاسخ شنیدند “بر فرض هم که چنین باشد، بگذار خمینی را در این اردو بکشانیم تا بر محافظه کاران استبدادطلب غلبه کنیم. از واقعیت چه سود وقتی افسانه ای دل انگیز بر دیو استبداد چیرگی مان دهد؟!” به نظر من اصولگرایان بسیار زودتر و بهتر از شما اصلاح طلبان حکومتی ژرفای اصلاحات را دریافتند. این سخن ایشان که “اصلاحات ریشه ولایت فقیه را می‌زند” کاملا درست بود. ولایت فقیه چیزی جز بزک ناشیانه استبداد کریه فقیه نیست. طبیعی است که تقویت مردم سالاری دیر یا زود در برابرش صف آراید. شما اما در آن هنگام به جای پذیرش حقیقت گفتید این حرف ها اتهامی توخالی است و افسانه «خمینی مهربان، خمینی دموکرات» را سرودید تا به خیال خامتان اصولگرایان را خلع سلاح کنید. با این اشتباه اما تنها به گرگ زاده فرصت گرگ شدن دادید. این پاسخ آن که پرسیده بودی «چرا کیهانِ سیدمحمد خاتمی به کیهانِ حسین
شریعتمداری سقوط کرد؟»
عبور از خاتمی
نوشته ای « تجربه گران‌بهای عصر اصلاحات نشان می‌دهد عبور از رهبری جنبش به هر بهانه‌ای و از هر موضعی که باشد، دستاوردی به جز خلع سلاح کردن داوطلبانه پیروان و علاقه‌مندان این جنبش در مقابل حزب پادگانی نخواهد داشت»
ما در دوران اصلاحات به رغم انتقادمان، به شما فرصت دادیم تا با «افسانه خمینی» به جنگ سینه چاکان «خمینی واقعی» بروید. انصافا دستاورتان چه بود جز سروری مصباح و یکه تازی سپاه؟؟؟!!!!! ما به خواست شما از نافرمانی مدنی و اعتصاب چشم پوشیدیم. گفتید “سقف توان اصلاحات به کف خواست های مردم نمی رسد”[۶]، دم درکشیدیم و با صبر به انتظار ظفر نشستیم. گفتید اصلاحات زمان بر است حتی حجاریان  از اصلاحات نهصدساله انگلستان مثال آورد و پس از آن کاریکاتور گل آقا، با شش سده تخفیف به تجربه سیصدساله فرانسه رضایت داد!
آقای تاج زاده،
ما به شما فرصت دادیم و نتیجه اش را هم دیدیم! خاتمی یکی پس از دیگری از آرمان های اصلاحات واپس نشست. با اولین توبیخ هدفمند کردن یارانه ها را رها کرد و از ترس تکفیر وزارت زنان را برای همیشه بایگانی. اولی گوشت قربانی یک دولت زورگو و یک مجلس ( یا به تعبیر بسیار گویای رضاشاه طویله!) بله قربان گو شد و افتخار پرتحریف دومی به نام یک کودتاچی بی ریشه ثبت؛ تا هر بار با اشاره به وزارت زنان در دولتش به ریش اصلاحات و وعده هایش بخندد.
همه مردانگی خاتمی در پافشاری اش بر افشای قتل های زنجیره ای خلاصه شد و دیگر هیچ! لب هم برای مایی که در کوی دانشگاه کتک خوردیم و کشته دادیم تر نکرد. با این همه باز هم سال ۸۰ به خاتمی رای دادیم و فرصت. چه کرد جز تشکیل دولتی به مراتب ضعیف تر از دولت اولش؟ جز باج دادن های باز هم بیشتر؟ چه ارمغانی آورد جز آن دلمردگی دردناک سه سال آخر اصلاحات؟ در تفکر محافظه کاران ریشه های جدی استبدادپروری و خودکامه خواهی وجود داشت. اما آنچه این گرایش را به جای کانالیزه کردن در ساختاری مردم سالارانه، به تعقیب قضایی، تقلب انتخاباتی و کودتای نظامی کشاند سست عنصری مثال زدنی اصلاح طلبان حکومتی بود. کسانی که هشت سال سکان اجرایی و چهار سال قدرت قانونگذاری داشتند و در سال ۸۴ بدون کمترین مقاومتی مملکت را دو دستی تقدیم حزب پادگانی کردند و ابلهانه دل به انتخابات بعدی بستند!
هنوز یادمان نرفته که خاتمی با چه انکاری به دست گرفتن رهبری جنبش اصلاحی را رد می کرد. هنوز زنگ صدای خاتمی در گوشم است که در آخرین شانزده آذر ریاست جمهوری اش ما را “افراطی” خواند! هنوز تلخی اش در کام دارم وقتی وقیحانه گفت: “اگر عقب نشینی کردم در برابر نظامی عقب نشینی کردم که به آن اعتقاد داشتم!” دیدیم که این “نظام” چگونه حق خاتمی را کف دستش گذاشت. البته بماند که تازیانه این حق بیش از دست او بر پشت و صورت ما فرود آمد و سختی و سردی اش در کهریزک نصیبمان شد! شما به درستی تخلفات انتخابات مجلس ششم و هفتم و هشتم و شورای شهر سوم را مقدمه کودتای ۲۲ خرداد می دانی. اما هیچ از خود پرسیده ای که چرا مجلس ششم آن قدر دیر متحصن شد؟ چرا خاتمی چو بنده ای بی اختیار انتخابات مجلس هفتم را بفرموده برگزار کرد؟ چرا در برابر تقلبات انتخاب دور اول احمدی نژاد، حتی خمی هم به ابرو نینداخت و تنها به کرشمه از “بداخلاقی” های انتخاباتی گله کرد؟!
در بی عملی و فرصت سوزی، الحق که سید محمد خاتمی روی یاسرعرفات را سفید کرده! برای ما روضه خلوت خاتمی و گفتگوهای تنهایی اش را نخوان! ما او را برای شب شعر برنگزیدیم! سیاست یک عرصه دارد و آن هم روی صحنه است. کارهای پشت پرده تاوقتی نمودی نداشته باشند، هیچ ارزشی ندارند! یادت نرود این سینه پرسکوت و
سازش خاتمی بود که سینه ندا را پرخون کرد.
بسیاری از ما حاضر بودیم در صورت شرکت، پارسال هم به خاتمی رای دهیم. اما نه به خاطر آن که موج سومی ها ساده لوحانه قسم می خورند خاتمی عوض شده و دیگر اشتباهات گذشته را نخواهد کرد. بلکه چون (متاسفانه) تنها او می توانست حریف احمدی نژاد، این حاصل جمع سید ضیاء و رضاخان شود. ما چنین عملگرا و خاتمی چنان سست که تازه چند ماه پس از کودتا یخش آب شد و زبانش اندکی به اعتراض باز! همه دیدیم پس از انتخابات چه موضعگیری های افتان و خیزانی داشت. از یاد نمی برم وقتی گفت “اگر این برخوردها ادامه یابد مجبوریم بگوییم بر علیه ملت کودتا شده!” آری، ترس و دودلی شاخ و دم ندارد. خاتمی حتی حاضر به شرکت در تشییع جنازه منتظری هم نشد و همچون سرانی که به دلیل مشغله کاری نایب الزیاره به حج می فرستند، به خاکسپاری اش نماینده ای فرستاد!!! آن وقت شما هنوز هم چوب “عبور از خاتمی” را بر سرمان می کوبی؟!
اگر در خاتمی مانده بودیم که دیگر ۲۵ خردادی در کار نبود و شما امروز هفت کفن پوسانده بودی! اگر در خاتمی مانده بودیم که نه از الله اکبر شبانه خبری بود و نه از راهپیمایی هایی که دست کم خواب را از چشمان رای دزدان ایران ستیز ربوده اند. اگر در خاتمی مانده بودیم و همچنان به سخن هشت سال پیش شما پایبند، امروز نه موسوی را سخنی از تغییرپذیری قانون اساسی بود، نه به “مدرسه عشق” اش بسیج، انتقادی، و نه شما را به اشتباهات گذشته ات اعترافی!
اگر منتظر استخاره‌ های خاتمی مانده و در عین اعتماد به موسوی نقدش نکرده بودیم که او امروز هنوز خود را “اصولگرای اصلاح طلب” می خواند و کروبی همچنان معنای جمهوری اسلامی را در عمل به “حکم حکومتی” می یافت. به گمانم در لغتنامه شما ابتکار عمل، نوآوری و کنشگری انتقادی را « عبور از رهبری جنبش» می نامند. ما نسل سومی ها که از مقررات عبور و مرور جمهوری اسلامی شما سر در نیاوردیم!
نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران
ارمغان فقهای فیضیه برای ما فاضلاب تحجر بود و رهاورد حکومت اسلامی پسرفت همه جانبه در اقتصاد و فرهنگ و سیاست. اگر جنبش سبز نتواند سر مار فقیه را به سنگ بکوبد، نه تنها روی نکبت عصر ناصری و خفقان سیاسی پهلوی سفید می شود و نه تنها فرصت یگانه امروز برای احیای حقوق تاریخی ایران در افغانستان و عراق از دست می رود، بلکه ای بسا (و آن روز مباد) همین ملک کنونی هم تجزیه شود. فرصت احیای نفوذ فرهنگی و اقتصادی ایران در آسیای میانه سال ها پیش از دست رفت و خلاصه شد به چاپ رساله عملیه، ساخت حوزه علمیه و کوشش برای گسترش قرائتی فاشیستی از تشیع در ارمنستان و آذربایجان و تاجیکستان. پاکستان[۷] و بحرین را هم که پهلوی دوم مفت مسلم از کف نهاد. امروز نیز پس از وانهادن دریای مازندران و خلیج گواتر، اسباب واگذاری بی سر و صدای جزایر سه گانه یکی پس از دیگری فراهم می آید. دیر یا زود نوبت به کردستان خسته از بیداد خواهد رسید و خوزستان گرسنه بر سر گنج. پان ترکیست ها هم البته از این خوان یغما غافل نخواهند نشست. این همه از بیداد دژخیمان ولایت فقیه است که مردمان را چنان به جان آورده و خواهد آورد که برای رهایی از گندابش به هر ریسمانی چنگ زنند. خدمتی را که نظام مقدس شما به تجزیه طلبان کرد و خواهد کرد، تنها می توان با وطن فروشی های میرزا آقاخان نوری برابر دانست.
آزاده سربلند،
بیست و دو سال پس از پایان جنگ، خرمشهر که روزی پررونق ترین بندر خلیج فارس بود، همچنان شهری است خاک نشین و حتی از آب آشامیدنی و گاز لوله کشی محروم. آن وقت جنوب لبنان شش ماه پس از جنگ تابستان ۸۵ به خرج ملت ایران بازسازی کامل می شود! چه قدر شما با “خون شهدا” خون ما را در شیشه کردید؟! چه قدر بر کمترین شادی های ما گرد عزای درگذشت فلان عالم و شهادت فلان امام به بهمان روایت را فشاندید؟!
چه قدربه ریش پسران و موی دختران گیر دادید؟! آن وقت حزب اللهی که از جیب این ملت پاگرفت، حزب اللهی که چوب حمایتش را ما با تحریم تجاری و تحقیر سیاسی می خوریم، آری همین حزب الله آزادی اجتماعی که هیچ، به قول شما “ولنگاری جنسی” را هم برمی تابد. کور نبودیم و عکس های طرفداران حزب الله لبنان را دیدیم. عکس نصرالله در دست و پرچم زرد بر کمر، رقصان و آوازه خوان و موی افشان. چشم لبنانیان پاک است یا تن ایرانیان ناساز که آنان چنان می زیند و ما چنین؟ جولیا پطرس مسیحی به اجازه شخص نصرالله بی حجاب برای مقاومت سرود می خواند و ما هر روز باید سر بر محتسبان عربده جوی اسلام ناب شما فرود آوریم؟! در لبنان شریعت سهلة سمحة است و در ایران داغ و درفش؟! شادی و شادمانی ما خلاف شرع است و خوشگذاری حضرات در دبی و آنتالیا وحی منزل؟! کدام یک از سران کشوری و لشکری خانه و سهامی در دبی ندارد و در آنجا از نعمت هایی که بر ملت خود حرام کرده، برخوردار نیست؟!
چیزی در این مملکت نمانده که چوب حراج اسلام فقاهتی (برادر دوقلوی اسلام طالبانی) بر آن نخورده باشد، آن وقت می گویی نگوییم “نه غزه، نه لبنان”؟! من با این که برخلاف بسیاری اصل حمایت از آرمان فلسطین را قبول دارم، از همان آغاز طرفدار این شعار بودم. هفت آسمان را هم که به زمین آوری، باز چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است! آقایان خیلی دلشان می سوزد از ثروت شخصی شان خرج کنند که بحمدالله و المنة دیگر همسنگ گنج قارون است! بروند از اعتبار نداشته شان که نور امید ملت های دربند جهان (!) است مایه بگذارند نه از آبروی ایران ما! اعتبار خدشه دار و ثروت به یغما رفته ایران برای ایرانیان است و بس. شما در این سی سال از عهده دفاع از حوزه تمدن ایرانی برنیامدید که هیچ، حداقلی از رفاه و اعتبار هم برای ایرانیان فراهم نکردید.[۸] شما و آن نظام نامقدستان، شما و آن استبداد فقیه تان، شما و آن جمهوری ضداسلامی ضد ایرانی تان، چنین شمایی که در بدیهیات کشورداری به گل نشسته اید با چه رویی از آرمان فلسطین سخن می رانید وقتی به تک تک آرزوهای ملت خود خیانت کرده اید؟!
علمای اسلام یا نوکران سلطان؟!
برادر دلیرم،
نوشته ای « می‌دانم که اکثر مراجع و علما منتقد وضع موجودند» تو را به خدا ما را پی نخود سیاه “سکوت عالمانه” علما نفرست! آقایان وقتی هم که منافع خودشان به خطر می افتد همین طور سکوت اعتراض آمیز می کنند؟! پس کو آن روحانیت ادعایی همیشه مبارز و امین مردم؟! اگر دروغ مردمداری و ظلم ستیزی روحانیون راست بود، امروز باید اثری از آن می دیدیم؛ آفتاب آمد دلیل آفتاب! این هم از برکات جنبش سبز است که این دروغ سی ساله را بر آفتاب افکند و ماهیت واقعی روحانیت جیره خوار و مرجعیت ترسو را نشان داد. فارغ از استثناهای اندک و انگشت شمار، اینهایی که خود را عالم اسلام می خوانند (و وای براسلامی که اینان عالم آنند!) سر دوچرخه سواری زنان یا ورودشان به ورزشگاه هم همین طور ساکت و سنگین “انتقاد” نمودند؟!!!!!!!! چک پول های نفتی و املاک مرحمتی و تولیت های ارثی است که ایشان را برده حلقه به گوش استبداد مطلقه فقیه نموده. اگر هم در پس هزار پرده سخنی به نجوا گویند، “مصلحت اسلام” هرگز رخصت اعتراض آشکارشان ندهد. که اینان بر فرض بعید انتقاد بر ولی فقیه کنونی، اصل حاکمیت مطلقه روحانیت را خوش دارند و هرگز آن نکنند که منافع طبقه سیری ناپذیرشان را به خطر اندازد!
ارتش سال ها حقوق گیرد و احترام بیند تا یک روز جنگ سلاح گیرد و به دفاع برخیزد. این علما و مراجع که یک عمر در سایه اسلام غنوده اند، از وجوهات خورده اند و روی بیت المال خوابیده، اکنون که جهانی به فریاد آمده و مسلمانان به جان چه می کنند؟! چرا در هفت سوراخ قایم شده اند؟! به ادعای خودشان سنگ محک این اسلام فقاهتی مراجع تقلیدند. کدام یک از اینان در فجایع یک سال گذشته لب از لب گشود؟! منتظری را که سال هاست از خود ندانند، صانعی را هم که دیگر مرجع نشمارند! این بود آن “سربازی اسلام” که مفتخرش بودند؟! تا کی در سیاهی شب قاصد فرستادن و دل به تذکرات نهان خوش داشتن؟ این بود آن رفتار حسینی که هر سال مشک مشک اشک مردمان به خاطرش گیرند؟! این بود آن آزادگی و استقلال که ادعایش داشتند؟! اینان مرجع تقلید مردمانند یا مصدر توجیه سلطان؟! اینها می بالیدند که پای هیچ قرارداد استعماری را امضا نکرده اند؟!
بسیجی واقعی همت بود و باکری؟!
برای خلع سلاح شعبان بی مخ های بسیجی، در خیابان ها فریاد زدیم “بسیجی واقعی همت بود و باکری”. اما پتک این پرسش همواره بر سرم می کوفت که آیا به راستی آنها بسیجیان واقعی بودند؟! اصلا بسیجی بدلی دارد که اینها اصلش بوده اند؟! مگر فرمانده سپاهشان محسن رضایی ذلیلانه سر به سجده استبداد نبرده؟! مگر حسین الله کرم فرمانده جبهه باختران شما و کرمانشاه ما نبوده؟! مگر فیروزآبادی یا سردار فضلی یار و یاور دیرآشنای این بسیجیان نبوده اند؟! آیا واقعا فقط نوچه بسیجی های تازه به دوران رسیده اند که به ما شلیک می کنند؟ آیا هیچ کس از بچه های جبهه و جنگ در آن سوی خیابان بر ما آتش نمی گشاید؟! آقای تاج زاده شما برای من و امثال من چه پاسخ قانع کننده ای داری؟!
وقتی به قول کیهان در وصیتنامه هشتاد درصد شهدا تاکید بر حجاب (زوری) زنان و پیروی از رهبر را می خوانیم، انتظار داری از آنها رستم و کاوه بسازیم؟! کم بودند شکنجه گران اوین که در جبهه شهید شدند؟! کم بودند بسیجیانی که در شلمچه عملیات می کردند و برادران کوچکشان در خیابان ها ارشاد؟! کم بودند سپاهیانی که یکی شان در پاوه توسری می زد و دیگری در تهران مواظب روسری بود؟! آنها که دهانت می بوییدند مبادا گفته باشی دوستت دارم، آنها که کراوات می‌بریدند و رنگ روی دستان آستین کوتاه می ریختند، آنها که استشهاد محلی گردمی آوردند و گزینش می نمودند آری اینان مگر همانها نبودند که در جبهه روی مین می رفتند و معبر می گشودند؟ حزب اللهی که در دهه شصت ساختید، چماق دستش دادید و انصارش را در دهه هفتاد به جان ما انداختید، روی دیگری سکه همان دعاهای کمیل پرسوز و نمازهای خالصانه جبهه ها نیست؟!
من بر خلاف شما به جد معتقدم آنچه امروز بر ایران رود، گوهر راستین جمهوری اسلامی و لب لباب ولایت فقیه است. این وحشیگیری و مردم ستیزی غایت تام و تمام حکومت اسلام ناب است، اسلامی که هیچ نسبتی با دین محمد (ص) نداشته و ندارد. پس از خدایوارگی خمینی خطای بزرگ دیگرتان آب از خاک خواستن است و مشک از سرگین طلبیدن. اسلام رحمانی ممکن است و مطلوب اما هرگز از اسلام فقاهتی چنان اکسیری برنخواهد خاست! از این حوزه علمیه و اخباریگری و تقلیدپروری، رحم و رحمانیتی در نخواهد آمد. حتی اگر رهبر کنونی هم به زیر کشیده شود و امثال جنتی و مصباح خلع ید، در بر همین پاشنه خواهد چرخید. اسلام فقاهتی در ذات خود عبوس است و انحصارطلب و تکفیرگر و خونریز.[۹] تا اسلام فقاهتی بپاید و اسلام محتسبان و متحجران بتابد، راه حل همه چیز را در حجاب زنان و پرداخت وجوهات (البته فقط و فقط به روحانیت!) بداند.
این گونه نیست که دولت احمدی نژاد خلاف شرع عمل کند، نخیر! شرع اسلام فقاهتی تک تک این اعمال را نه جایز، بلکه واجب می داند. مگر امام شما نگفت “حفظ نظام از اوجب واجبات است”؟! تنها پنج کار این حکومت نشانم دهید که نتوان توجیه فقهی مستدل برایش آورد! اشکال از علمای فاسد نیست. مشکل از علم فاسد است. “فقه واقعا موجود” همین است و بار و بری به از این ندارد. طبیعی است که ولایت چنان فقیهی چنین فضاحتی به بارآورد. آن فقیه و فقه و فقاهت آرمانی شما را تنها در عالم هپروت می توان یافت! برای اسلام رحمانی باید از این اسلام فقاهتی که عمری است بدان خو دارید، یکسره دل کند. درخت را از میوه اش شناسند و ما به حد کفایت از نوبرانه گندیده درخت فقاهت چشیده ایم. شما هم که عصای موسی نداری که از سنگ چشمه برآوری! برای اسلام رحمانی، برای اسلام بایزید و خرقانی، برای اسلام سهروردی و مولوی، آری برای اسلام محمد و علی باید از این مردار فقاهت و مرده ریگ پوسیده اش بگذری.
تعریفی که مصباح و دست پروردگان همه کاره اش از اسلام و انقلاب ارائه می دهند، به تعریف امام شما و اعمال انقلابی دهه خونین شصت بسیار نزدیک تر است تا آن تصاویر زیبا اما سراسر متوهمانه ای که می کشی. ای کاش واقعیت تاریخ همان بود که می گفتی. آن وقت دیگر ما را غمی نبود از اجرای بدون تنازل قانون اساسی! اما این دولت و سپاه و رهبر، به راستی بار و بر خلف همین رگ و ریشه اند. آنچه اینان کرده و می کنند به سیره عملی و نظری امام شما بسیار نزدیک تر است تا مشی بازرگان و سحابی و طالقانی. انحراف در انقلاب را خود خمینی آغازید. به تعبیر گویای شریعتی فرقش این بود که این دو خط در آغاز این زاویه، نزدیک هم بودند و تفاوتشان نه چندان پیدا. حال که سی سال گذشته، امتداد آن دو ضلع فاصله ای نجومی یافته اند و شما شگفت زده که این نبود آن که ما می خواستیم!
برادر سبزم،
این بود پرسش های من و نسل من که از آن صیقل و صفا خواسته بودی. این بود برداشت نسل من در پاسخ ریشه های استحاله انقلابی که از انفجار نورش تنها ترکش هایش به ما رسید! از تندی و گزندگی این قلم هیچ پوزشی نخواهم که جز آنچه راست پنداشتم نگفتم. نسل ما از ایما و اشاره های پرتکلف ادبیات رسمی شما بیزار است و در لفافه گویی تان جز بیهودگی چیزی نیافته. امیدوارم صراحتم شما و دوستانت را (که همیشه انبانی پر از سکوت و مصلحت دارند)، از ادامه این گفتگوی میان نسلی بسیار مهم باز ندارد.
پانوشت‌ها:
[۱] شما خمینی را امام خود خواندید و فدایی اش بودید. من و بسیاری همچون من او را صرفا رهبری سیاسی می دانیم با شخصیتی برجسته و البته اشتباهاتی هولناک و جهت گیری های خطا. ما از کیش شخصیت گریزانیم و کسی را به عرش نرسانیم. پس نرنجید اگر “حضرت امام” شما را همچون همه سیاستمداران دیگر تنها به نام خانوادگی اش می خوانیم و بس.
[۲]آدمکشی های دیوانه وار چنان خلخالی را بدنام کرده بود که حتی یک تن از هواداران آن روزش حاضر نشد بر بستر مرگ بی افتخارش نشیند. حتی یک تن از آنها که از کشته های او بر پشته های قدرت خویش افزودند، حاضر نشد علنا به عیادت آن حجاج بن یوسف برود
[۳] حتما از یاد نبرده ای که آن روز بهشتی که شهید جمهوری اش می خوانید هنوز زنده بود و در مسند دبیرکلی حزب و قاضی القضاتی. این گل سرسبدی که آن همه در فقدانش مرثیه سر دهید، برای مقابله با حزب‌اللهی های چماقدار و کمیته ای های هفت تیرکش چه کرد؟! بهشتی هنوز زنده بود که روزنامه جمهوری اسلامی (نهاد رسمی حزب جمهوری اسلامی) مقالات حسن آیت در تخطئه مغرضانه مصدق را پیاپی منتشر می کرد. خودت لابد نتایج ضدملی آن مقالات و گفتمان ارمغانی اش را می دانی. حزب جمهوی اسلامی که موفق ترین تجربه حزبی نسل شما بود چه کرد جز تحمیل ولایت فقیه به ما؟ مخالفان را ز هر دین و مسلک قلع و قمع نمود و در آخر نیز خود را منحل! و مگر همین بهشتی، پایه گذار و دبیرکل حزب، نبود که راه را بر حذف بنی صدر گشود؟ آن وقت او را قهرمان بهار مناظرات می خوانید؟! مناظراتی که با برکناری رییس جمهور، انحلال احزاب مخالف، خانه نشینی منتقدان و شکنجه زندانیان به فرجام می رسند
[۴] از بازرگان و سحابی و نهضت آزادی گرفته تا جنبش مسلمانان مبارز و جبهه ملی و حتی چریکان فدایی اکثریت.
[۵] نوشته ای «ولایت فقیه به عنوان یک نظریه در بین فقها از سده‌ها پیش تاکنون قائلینی داشته است» به یاد ازبکستان افتادم که از سر عسرت در فردای استقلال از شوروی تندیس تیمورلنگ را به عنوان پدر ملت برافراشت، یا مغولستان که چنگیز خونخوار را قهرمان ملی خود داند و یا کشور تازه استقلال اران که به ترفند شوروی از نود سال پیش خود را آذربایجان خواند و آذربایجان دیرپای ما را آذربایجان جنوبی! این تاریخ سازی شما برای نظریه نوین (اگر نه بدعت) ولایت فقیه که با هیچ ضرب و زوری از ملااحمد نراقی فراتر نمی رود همانند تاریخ نگاری رسمی جمهوری آذربایجان است که در تدارک پیشینه نداشته تاریخی، معتقد است استقلال این کشور در سال ۱۲۰۷ و با قرارداد ترکمانچای قربانی توسعه طلبی ایران قاجاری و جهان خواری روسیه تزاری گشت!
[۶] مشکل اما نه توان که خواست شما بود. شما نمی‌ خواستید گامی پیشتر نهید و کار را یکسره کنید. در خیال خامتان می پنداشتید مردم سالاری با نگه داشتن حجاب اجباری و تقدیس ولایت مطلقه فقیه سازگار است. اصولگرایان بسیار تیزبین تر از شما بودند و این ناممکنی را زودتر دریافتند. وقتی شما در تدارک افسانه پردازی از خمینی بودید و فرصت گران بهای دو سال نخست اصلاحات را از دست می دادید، آنها صف آراستند و محکم و مصمم گام به گام پیش آمدند
[۷] در روندی مشابه به رسمیت شناختن جمهوری آذربایجان (۱۳۷۰)، ایران نخستین کشوری بود که استقلال پاکستان از انگلستان و جدایی همزمانش از هندوستان را (۱۳۲۶) به رسمیت شناخت. به رغم آن بخت تاریخی و آن همه ایلدرم های شاهنشاهی، شاه حتی کوششی هم نکرد که نفوذ فرهنگی ایران را با رسمی کردن زبان فارسی (زبانی که هشتصدسال زبان علم و ادب و دیوان و دفتر آن دیار بود) در پاکستان احیا کن
[۸] افسانه دفاع مقدستان را نیز بر ما نخوانید، که جنگ را باید پیش از اینها تمام می کردید. در بدترین شرایط آتش بس دادید و هنوز هم در ستاندن غرامت جنگ درمانده اید. هشت سال برادرکشی مسلمانان را کش دادید تا به بهانه اش مخالفان داخلی بکوبید و برانید. فراموش کرده ای آن قانون مطبوعاتی که روزنامه ها را چون برگ خزان بر زمین می ریخت در وزارت ارشاد سید محمد خاتمی به مجلس برده شد؟ این قانون بود که جهان اسلام و جامعه و توس و خرداد را توقیف کرد نه اصلاحیه پیشنهادی سعید امامی به مجلس پنجم
[۹] مطهری سرور نوگرایان روحانی را که از یاد نبرده‌ ای؟ فراموش کرده ای همین “اندیشمند محقق” چه موضعی در برابر شریعتی گرفت و چه حرف‌هایی درباره اش گفت و نوشت؟! نوگرایی چون او که چنین باشد، وای به حال دیگر دست پروردگان اسلام فقاهتی


یاداشت یک نسل سوم انقلاب در   تحول سبز

Category: | 4 Comments

شعارها به ناگاه تغییر میکند!شعار "ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند" به شعار "ما اهل کوفه نیستیم، جون می‌دیم و می‌ایستیم" تغییر شکل میدهد.آنهم در کمتر از یک روز!
باید پرسید که چه شده است که حامیان احمدی نژاد به یکباره ولایت مداری شان را زیر پا میگذارند و این چنین آشکارا شمشیر از رو میبندند؟
 به نظر میرسد که در حال حاضر،کشمکش بین دو جناح قدرت که از یک سوی احمدی نژاد و طرفداران و وابستگان سیاسی و مالی او قرار دارند و از سوی دیگر گروههایی مختلفی از اصولگریان به سردمداری آقای لاریجانی رئیس کنونی مجلس قرار دارند؛نمود بیشتری پیدا کرده است.تا آنجا که لاریجانی در ابتدای جلسه امروز مجلس تصریح کرد: بیان داشتند که نامه‌ای خدمت رهبری معظم داده شده است و آن را دال بر اقدامات پشت پرده دانستند حال آنکه این نامه چیزی جز ارسال نظرات مکتوب کثیری از نمایندگان محترم نبود که چندی پیش ارائه نمودند و دفتر رهبر معظم هم روز یکشنبه پاسخ آن را این‌گونه اعلام نمودند: معظم له در تایید وقف دانشگاه آزاد اسلامی هچ نظری ابراز نفرمودند.
این مجلس، همان مجلس فرمایشی احمدی نژاد و لباس شخصی ها است که با اکثریت آرا و با تائید رهبری فرمان به تشکیل کابینه احمدی نژاد داد.حال چه شده است که برای اموال دانشگاه آزاد این گونه شاخ و شانه کشیده اند و در عرض کمتر از یک روز مجوز تجمع از وزارت کشور دریافت کرده اند و بدون هیچ گونه مزاحمتی از سوی نهادهای انتظامی و سرکوب گر و ایضا با پشتیبانی آنان در مقابل مجلس اقدام به تجمع کرده اند؟!
بیش از ۱۰۰ سال از برپایی اولین مجلس در تاریخ ۱۶ مرداد ۱۲۸۵ در ایران میگذرد.مجلسی که در آغاز قصد داشت تا پیام آور آزادی و دموکراسی و رخ بر بستن دیکتاتوری نهادهای قدرت در ایران باشد،اما صد افسوس که در تحولات زیر و بالا در سنوات برپایی مجلس تا به امروز،هنوز نمایندگان مجلس به نوعی وابستگی خود را به جریاناتی حفظ کرده و نمیتوانند بصورتی کاملا شفاف نمایندگان واقعی مردم ایران باشند.
بالاخص در رویدادهای پس از انقلاب تا به امروز، مجلس آزادی آراء خود را از دست داد و در زمینه های گوناگون استقلال رای نمایندگان قربانی نظر رهبر وقت گردیده است.


Category: | 7 Comments